خرید بک لینک

وقتی شادابی

وقتی همراهت، بهترین همراه است (البته نه همراه اول!)

وقتی شاد و مست، خرامان خرامان راه می روی

وقتی...

اما من امروز آنقدر خسته ام

آنقدر غمگین

آنقدر بی راه حل و بی پناه

.

.

.

که تنها دلم می خواهد تمام شود این دنیا

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

خواستم بهش انگیزه بدم برای ادامه تحصیل!

گفتم : «اگه قبول بشی، می تونی تا یه عالمه کتاب از کتابخونه امانت بگیری»

گفت: «خب میرم کتاب ها رو میخرم!»

گفتم : «اگه قبول بشی، می تونی مجانی برگه هاتو پرینت بگیری! هر چه قدر که بخوای!»

گفت: «خب میرم یه پرینتر میگیرم!»

و اینجا بود که فهمیدم چقدر از من فهمیده تر است و من چقدر ساده لوحانه با این چیزها شاد می شدم!!!

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

مرور خاطرات یکی از کارهاییه که جزء تفریحات سالم خیلی ها محسوب میشه. خیلی ها عکس هایی از دوران کودکی و ابتدایی میگذارند و شما با دیدن آن ها آهی از سر رضایت می کشید که «اِ، این، یادش بخیر». اما باید خدمتتان عرض کنم که بنده علی رغم خاطره باز بودن، از یادآوری دوران گذشته لذت که نمی برم ، هیچ، حالم هم بد می شود! مثلا با وجود اینکه بچه زرنگ بودم، اما از خاطرات مدرسه حالم بد می شود و ترجیح می دهم این خاطرات  «اِ، این، یادش بخیر» را اصلا نبینم!!!تنها دوران خوش گذشته اینجانب بر می گردد به همان سال 88 و دوران وبلاگ نویسی و آشنایی با دوستان خوب و کنار دوستان خوب بودن. البته چند سال قبلش هم خوب بود. اما این دوران جزء دورانی است که می توانم با افتخار بگویم  «اِ، این، یادش بخیر»! و امروز که داشتم در دنیای نت، به دنبال رد پایی از وبلاگ آن زمان می گشتم، قلبم فشرده شد برای اتمام آن روزها. و با همه وجودم دلم می خواهد برگردم به زمانی که خودم باعث اتمام آن روزها شدم...اگر شما هم جزء آن دسته آدم هایی هستید که از گذشته خود لذت می برید، و ایرادی در لذت بردن خود نمی بینید!، هرگز

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

لباس های گرم دوست داشتنی اند. وقتی کسی را نداری تا تو را در آغوش بگیرد، کافی است یک کاپشن خیلی گرم و نرم بپوشی تا حس کنی کسی تو را در آغوش گرفته. گرم می شوی و خودت را قایم می کنی داخل کاپشن و لذت می بری از آغوشی که بی منت تو را در بر گرفته. قدر لباس های گرمتان را بدانید و قدر سرمایی که موجبات هم آغوشی با آن ها را برایتان فراهم می آورد پ.ن: این عکس انتهایی رو بعدا در نت دیدم و از هماهنگیش با این متن خیلی خوشم اومد!

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

سعی من در این وبلاگ این بوده که طبق اصول بنویسم. چرندیات را رها کنم. و کمی سعی کنم نویسندگی کنم.اما راستشراستش امروز هیچ چیز در خوری نیافتم.  و خب از طرفی دلم برای خودم تنگ شده بود.این بود که دل را به دریا زدم تا بنویسماز خودماز اینکه دلم برای خودم تنگ شدهاز اینکه خیلی خودم را دوست دارماز خوش فکریم و از روند خیلی از کارهایم راضیمو خودم را به خاطر اشتباهات زندگیم می بخشم

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

یهو با انگیزه نوشتن راجع به یک موضوع از جا بلند شدم و آمدم پای سیستمبعد نظرم راجع به موضوع عوض شد که چیز قشنگ تری بنویسمتا بالا آمدن سیستم و این لحظه که دیدم یادم رفته راجع به چی می خواستم بنویسم!!!و همه اینها در 1 دقیقه رخ داد!البته موضوع اول در خاطرم هست که به دلیل اینکه نمی توان آن را اینجا نوشت، موضوع را عوض کردم.موضوع قشنگی بودا! آهان، یادم آمد!می خواستم از خواب دم صبحم بنویسم. نمی دانم میشود گفت دم صبح یا نه! قبل از بیدار شدن. رفته بودیم گردش با فامیل. و چه منظره هایی ...نمی دانستم از کدام عکس بگیرم. فوق العاده بودند. و این گوشی همراه بوووق که ساعت کوک شده اش مرا بیدار کرد که مثلا به کارهای هر روزه ام برسم!و اینکه از صبح که بلند شده ام به جز حسرت خواب و بیدار شدن بی موقع، هییییییچ کاری نکرده ام!  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

می شود مهربان بود

مثلا می شود وقتی یک نفر برای اولین بار می آید و خیلی یواش و آرام در وبلاگ شما کامنت می گذارد و با لپ های سرخگون دور می شود، 

می شود

می شود که به او سر بزنی و یک کلمه ناقابل هم مهمانش کنی، مثلا: سلام!

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

البته که یکی از رموز موفقیت در وبلاگ نویسی، به روز رسانی وبلاگ است. اما چه می شود کرد که این روزها چیزی برای گفتن ندارم. درست زمانی که تازه بلاگ اسکای مهربان، وبلاگم را در حد و اندازه ای دیده که جزء وبلاگ های به روز نشان دهد، درست همین زمان، حرف مفیدی برای گفتن نیست.حتی همین لحظه که تصمیم به نوشتن گرفتم، و شاید بیایم جزء همان به روز شده ها و یک نفر تعمداً کلیک کند و وارد اینجا شود، بل کل هیچ کدام از بلاگ اسکایی ها باز نمی شود! و این یعنی تلاش بیهوده! برای ارتباطبرای خوانده شدنو باز هم برای ارتباططپس این متن را هم نگه می دارم تا درست شدن سایتپ.ن: درست شد! دوست بشیم!

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

لذت بردن خانم ها از خرید جزء مواردی است که همه از آن به عنوان اصلی مسلم نام می برند. اما چیزی که به آن توجهی نشده، احساس پشیمانی بعد از آن است و امتناع فروشندگان از عودت محصول! آن وقت است که شما می مانید  با کلی ناراحتی.و من خیلی پشیمان بودم. پشیمان که عقلم را داده بودم دست دوستی که عشق برند بود و من؟؟! منِ عشق یادگیری چرا باید پول به این چیزها می دادم؟ چرا خام شدم و اینکه باید توی چشم بیایم را باور کردم و رفتم و بدون توجه به زحمتی که برای این پول کشیده شده، شاد کارت کشیدم و حس خوبی داشتم از لارج بودن. تا اینکه نظرش را گرفتم. اینکه زیاد هزینه کرده ام. اینکه لباسش فلان ایراد را دارد و من خودم هم موقع پرو همان حس را داشتم. اما تحت تأثیر دوست برندبازم و فروشندگان مهربانی که زحمت فراوانی بابت قالب کردن اجناسشان به شما می کشند، قرار گرفتم و لباس را خریدم. و خریدهایی که به هیچ عنوان با جیبم جور در نمی آمد!از شب تا صبح خوابهای خریدهایم را می دیدم و بعد نماز صبح خوابم نبرد و آنقدر ناراحت بودم که حس کردم در همین چند ساعت ، حتما چند تار موی سفید به موهایم اضافه شده! ناراحتی ام را

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

تا این لحظه بارها پیش آمده که فکر کنم که چرا؟ بارها پیش آمده که به خاطر موقعیتی که دارم و حرف های دیگران، آنقدر بغض گلویم را بگیرد که برای آرامشم تنها بتوانم بروم سراغ قران و کتاب خدا را باز کنم و آرام شوم با خواندن آیه هایی که خطاب به پیامبر می گوید که ما می دانیم چه می کشی و به حرف دیگران اهمیت ندهاما همیشه برایم سوال بوده که چه گناهی را مرتکب شده ام که خداوند اینگونه مسیرم را تغییر داد. که با وجود همه تلاش هایم، کسی مرا نمی بیند. گاهی بد خسته می شوم از اینکه بادی به غبغب نمی اندازم و خودم را نمی گیرم. شاید آن وقت بیشتر برایم ارزش قائل می شدند. اما نمی توانم! ساده انگارانه با همه گرم می گیرم و می خندم و مردم یادشان می رود موقعیت من را. بعد من بغض می کنم. وقتی که می بینم هر چه می گویم که والا، بلا، امروز کار دارم، مشغولم، باید فلان کار را انجام دهم. می خندند و به هیچ می انگارند! انگار نه انگار که من هم موقعیت خودم را دارم! خواهش می کنم اگر کسی نجابت کرد و خودش را نگرفت، شما خودتان موقعیتش را درک کنید و اگر نمی خواهید به او احترام بگذارید، حداقل همان یک بار که به اجبار و به دلیل ک

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

صفحه بندی